X
تبلیغات
علیرضا آیت اللهی | دیروز ، امروز : فردای ما ؟
 عليرضا آيت اللهي . تحول و توسعه ي ادبيات ، به ويژه شعر فارسي
خاطره اي از عليرضا آيت اللهي در باره ابویشان . مردم یزد
اصول برنامه . ترامپ هم برنامه صد روزه دارد
شعر و ادب امروز ايران . يا علي گشتي شهيد عشق و بر عشقت درود
شناخت مردم ايران . رسم سيزده به در در يزد رونق گرفته است
تيخنا . گردشگري نورزي 1395 در يزد
شعر آ . اي كه گفتي كه علي هست فسانه ، نه حقيقت
یا امیر المؤمنین علی ( ع ) . به این ایٌام مبارکت ، خود شاهدی : 
اصول برنامه . ترامپ هم برنامه صد روزه دارد

+ نوشته شده در ۷/۴/۱۳۹۵ساعت ۲۰:۳۸ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
روی اینترنت بخوانید :
ماجرای عظیم و فاجعه آمیز « حقوق های نجومی »
ملٌی گرائی در جهان ، اروپا ( و به زودی در خاورمیانه ؟ )
رضا ریزه !
شما فکر می کنید حسن مرا زنده بگذارد ؟
رمضان در ایران ، رمضان در تهران
اصلاحاتی های ایران به شدٌت نیازمند اصلاح !
ذرٌه ذرٌه پاکدستان بانکها خالی کنند !
ای سقف بر سرم
زنم بر تار زلفش پوزخندی

+ نوشته شده در ۳۱/۳/۱۳۹۵ساعت ۲۳:۱۱ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
رمضان آمد و ما گشنه پلو را اصلن !
عجب 17 خردادي داريم ما
نفوذ در دل ديگر ملٌت ها به همين آساني
رمضان در ايران ؛ رمضان در تهران : انسانشناسي و مردم شناسي
قصٌه موش و گربه . شعر آ
يزد ميتواند صادر كننده گندم به تمام جهان باشد
طبقه بندي علوم در مردم شناسي . سال 1395
يادداشتي بر تحليل يزدي نيوز : بگذاريد خيال كنيم نمايندگان ...
يادداشتي بر برگزاري هفتمين مجمع جهاني اسلامي در يزد . سهم يزد در ديپلماسي ....

+ نوشته شده در ۲۰/۳/۱۳۹۵ساعت ۱۷:۰۶ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
سخنرانی دانشجوئی ، اثر بخش ترین سخنرانی منبه احتمال قریب به یقین زمستان 1344 بود ( و نه زمستان 1345 ؟ ) که ظبق آن سیاست های به اصطلاح آبکی و ماستمالی و تشریفاتی رژیم سابق اعلام کردند که دانشجویان هر رشته ای باید نماینده خود نزد مقامات رسمی رامعرفی کنند . دانشجوی رشته علوم اجتماعی بودم که آن روز در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مستقر بود . در اتاق جنوب شرقی طبقه دوٌم دانشکده که کلاسهای علوم اجتماعی آنجا تشکیل می شد دانشجویان گرد آمده بودند برای انتخاب نماینده :- امور انتخابات را آقایان نیکخو ( ناظم دانشکده ) شمس عراقی و یک کارمند دیگر اداره می کردند .- حدود نود درصد از حاضران از میان خانم ها بودند ؛ و بسیار بیشتر از دانشجویان ترم های آخر.- از همشهریان من حتی یک نفر هم آنجا نبود .- کاندیدا ها بیشتر از بین دانشجویان مسن ، کارمند ، مثلا" بگمانم آقای مهدیان ، آقای شایان ؟ و... از ترم های آخر و نسبتا" از خود راضی بودند ... و من هم عجله داشتم که میبایست برای کاری فورا" نزد دکتر علیمحمد کاردان ، مدیر کلٌ آموزش دانشگاه تهران ، بروم . قول داده بودم که سر موقع آنجا باشم و این جلسه هم ناگهانی تشکیل شده بود .شمس عراقی اعلام کرد که هرکس میخواهد حرف بزند بیاید پشت میز استاد . خوابش را هم نمی دیدم که نماینده شوم . امٌا حرف داشتم .چون عجله داشتم و دیدم دیگران احتمالا" تصمیم دارند کاندیدا شوند ، زرنگی می کنند و میخواهند از آخرین نفرات باشند رفتم پشت میز که ( نقل به مضمون ) :« کسی که نماینده می شود باید واقعا" قصد خدمت به سایرین را داشته باشد . فکر نکند که رئیس می شود ! ؛ نماینده ، خادم است نه رئیس ! اگر یکی فشار خونش هم پائین افتاد باید احساس مسؤولیت کند و به کمکش بشتابد ؛ و حتی اگر لازم شد به کولش بگیرد . پس ، نماینده باید وقتش آزاد باشد و تقریبا" تمام روز در دانشکده باشد . در مقابل خدماتش پارتی بازی نکند و کوچکترین توقعی از هیچ کس و هیچ جا نداشته باشد . کار نمایندگی را بلد باشد : مبصر کلاس نیست که فقط دانشجویان را در کلاسها حضور و غیاب کند . باید به امور اداری وارد باشد ؛ به نامه نگاری ها و حتی تهیه جزوات درسی ... و اگر نتوانست مفید واقع شود دانشجویان را در همین کلاس جمع کند و استعفا بدهد تا نماینده بهتری انتخاب کنند ... »ببخشید ! حمل بر خود ستائی نشود : دانشجویان ، مگر رقبا ، با دیده تحسین ( و جانا سخن از زبان ما می گوئی ) به من مینگریستند . وقتی آمدم که از جلسه بیرون بیایم شمس عراقی گفت کجا میروی ؟! مگر نمیخواستی نماینده بشوی ؟!!! گفتم با دکتر کاردان قرار ملاقات دارم و باید بروم . نام و نام خانوادگی مرا پرسید و به عنوان کاندیدا روی تابلو نوشت . همین موقع هم نیکخو وارد جلسه شد که چون من با بعضی مطبوعات ورزشی مختصر همکاری کرده بودم و اوداور کشتی هم بود سلامی از روی آشنائی به وی دادم و رفتم...بعد از ظهر شمس عراقی تا مرا در سالن دانشکده دید صدا زد که آقای نعمت اللهی ! ( به جای آیت اللهی! ) کجا رفتی ؟! چرا نیامدی دفتر ؟! بیا دفتر باید صورتجلسه را امضاء کنی . به عنوان نماینده دانشجویان رشته علوم اجتماعی انتخاب شدی ! ... ( به اصطلاح از داشتم ازتعجب شاخ در میآوردم ! ) ... عجب کاری دست خودم دادم ! . آراءبا اکثریت قاطع بود ! . بگمانم اکثریت دانشجویان حاضر از سایرین خوششان نیامده بود که به من رای داده بودند : از حبٌ علی نبود ؛ از بغض معاویه بود ....  

+ نوشته شده در ۱۲/۳/۱۳۹۵ساعت ۰۹:۱۶ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
نخستین سخنرانی های یک کودک و نوجوان
سال 1336 اوایل اسفند ماه آقای مرآت مدیر دبستانمان ، دبستان چهار منار ، مرا صدا زد که تو انشاء خوب مینویسی . یک سخنرانی 7 - 8 دقیقه ای هم می توانی داشته باشی ؟ و ... همان روزها سر صف صبحگاهی یک سخنرانی بیش از ده - دوازده دقیقه ای داشتم که بابت آن یک جلد کتاب گلستان سعدی هم به عنوان جایزه به من دادند و هنوز هم که هنوز است آن را دارم . سال 1337 یا 1338 بود که به جای آقای خجسته ، ناظم ( معاون ) مدرسه مان ، دبیرستان پهلوی یزد ، در یکی از کلاسها برای دانش آموزان دبیرستان از فواید فعالیت های فوق برنامه سخنرانی کردم و و به توصیه ی آقای کاظم علائی ، مدیر دبیرستان ، خودم به عنوان پیشقدم با همراهی نفر اوٌل کلاسمان و همسایه مان ، ایرج فروهر ، نشریٌه دبیرستان را منتشر کردیم ؛ که در عین حال نخستین کار روزنامه نگاری ؟ من هم محسوب می شود .پائیز 1342 که می خواستند ساختمان دبیرستان محل تحصیلمان ، دبیرستان البرز را افتتاح کند من را به عنوان سخنران انتخاب کردند که هنوز هم عکس آن سخنرانی نسبتا" طولانی ( حدود نیم ساعت ) را دارم ؛ قرار بود آقای طباطبائی جایزه ای هم به من بدهند امٌا آقایان مشرو طه و همدانی گفتند آیت اللهی نیازی به اینگونه جایزه ها ندارد ؟ ! ... 


برچسب‌ها: سخنرانی دبستانی ، سنرانی دبیرستانی ، علیرضا آیت اللهی,
+ نوشته شده در ۱۱/۳/۱۳۹۵ساعت ۲۰:۳۲ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
داستان متکٌا ی رضادر کوچه ای که ما زندگی می کردیم و موقع نامگذاری کوچه ها اسمش را کوچه آیت اللهی گذاشتند ، امٌا مردم به آن کوچه گودال مصلٌی می گفتند ، از کوچه مصلٌی تا لرد گودال مصلٌی دوازده باب خانه وجود داشت که حدود بیست - بیست و دو خانوار در آنها زندگی می کردند و ظاهرا" وضع مالی پدرم ، به رغم حضور حاج علی اصغر و حاج محمد صادق در حوالی 1325 - 1329 از همه بهتر بوده است یا اینچنین مینموده است ؛ و با این وجود تنها اسباب بازی من در دو - سه سالگی متکایم بوده است که شب زیر سرم بوده است روزها گاهی روی آن می نشسته ام ، پشت به آن می داده ام و به خصوص انگار دوچرخه ام بوده باشد سوار آن می شده ام ! . متکائی بود از پنبه با رویه ی چیت بفش رنگ که همه آن را دوست داشتند ؛ امٌا من بیش از همه دوستش داشتم و به هیچکس اجازه دست درازی به آن را نمی دادم تا اینکه یک بار بر سر آن درخانه مان جنگ داخلی در گرفت .تخمینا" تابستان 1329 ؟ بود که در باغچه ای ییلاقی در باقی آباد ، مشهور به خانه پائین ( چون بر خلاف خانه ی اصلی پدربزرگم که در محلٌه ی بالائی باقی آباد قرار داشت در محلٌه پائین آن ده قرار گرفته بود ) که متعلق به پدر بزرگم بود ، و معمولا" ما تابستانها در آنجا زندگی می کردیم ، استثنائآ خانواده بزرگترین عمویم هم ( که غالبا" در آن دوره ها در یزد زندگی نمی کردند و بگمانم آن سال پس از ماموریت خرم آباد ، عمویم رئیس ثبت اسناد و املاک یزد شده بودند و به یزد آمده بودند ) شریک ما شده بودند و اوقاتی بسیار خوش داشتیم . سه دختر و یک پسر عمویم و خواهران و برادرم و من در یک اتاق می خوابیدیم ؛ بازی می کردیم ، و.... یک شب در متکا بازی ها یشان ، که با متکاها یکدیگر را نشانه می گرفتند ، متکای من را هم به رغم اعتراض شدید م به کار گرفتند با اعتراضات پیاپی من و حمایت یکی دونفر از بچٌه ها از من و ... که به ندرت چون آن شب به مدتی طولانی گریه کرده ام . به راستی تعلق شدید کودک به یک شیء چرا ؟!البته در عوض با مال دیگران کاری نداشتم و مثلا" نمی بایست از بیم آنکه آفتابه را لطمه زده یا سوراخ کنم آن را به میخی به دیوار آویزان کنند ! . 

+ نوشته شده در ۲۲/۲/۱۳۹۵ساعت ۱۶:۳۶ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
فکر می کنم مثلا" در هزار و سیصد و بیست و شش که من در دوسالگی بوده ام پدرم خواهر بزرگترم ، برادر بزرگترم و چه بسا نیز ، او که همیشه دخترها و به خصوص بچٌه دخترها را بیش از پسرها دوست داشته و نوازش می کرده است ، خواهر دومم را بیش از من دوست داشته است ، به خصوص که بیش فعال ( به زبان پدر و مادرم تُخس ، شیطون ، ... ) و آزاررسان بوده ام ، به دلیل گرفتار شدن به دیسانتری و کلیتی خطرناک در آن تابستان ، بدغذا بوده ام ، زود رنج بوده ام و سریعا" گریه می کرده ام و.... سایر مشخصاتی از این دست که همیشه آنها را برادر بزرگترم و به خصوص خواهردومم یادآور شده به رخم می کشیدند .شاید ابدا" باورتان نشود : پدرم حتی یکبار هم عیبی از مرا به رُخم نکشیده است .امٌا بیشترین حُسنی که در من سراغ داشت و چند بار آن را یاد آور شد این بود که حتی در نزدیک به یکسالگی و یکسالگی و بعد از آن خودکار بوده ام و به نحوی گلیم خود را از آب می کشیده ام . هرگاه گرسنه ام می شده است ، در اینمورد که راه حل را یافته بوده ام ، به جای گریه کردن و دست به دامان مادرم شدن ، با توجه به کم شیر بودن یا تقریبا" بدون شیر بودن مادرم و آگاهی از آن ، به سراغ « شیشه شیر » م رفته آن را با خود آورده به مادرم می داده ام که در آن شیر دایه ای در همسایگی بنام بی بیِ خانم جلال ، که کارگر خانم جلال خیٌاط بوده است ، یا شیر گاو ، یا شربت قند بریزد و به من بدهد تا اینکه بعدها قوت خور و حریره خور و فرنی خور و تیلیت خور و نظایر آنها شده ام ...! ، هرگاه باید به توالت می رفته ام منتظر کشف مادرم نشده خودم او را خبر می کرده ام . هرگاه خوابم می گرفته است متکایم را برداشته به سوی محلی که باید بسترم پهن می شده است به راه می افتاده ام ... و امٌا این متکٌا ...

+ نوشته شده در ۲۲/۲/۱۳۹۵ساعت ۱۵:۲۵ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
در دو - سه سالگی داخل منقل پُر از آتش افتاده ام و کباب شده ام 

 میگویند که وقتی دو - سه ساله بوده ام به اصطلاح امروزی ها آرام و قرار نداشته ام وهمه از دست من به عذاب ! از در منقل آتش افتادن سوختن و جزغاله شدن بخشی از اندامم در آن تا فراری دادن کارگر خانه مان بنام رجب که بعد از او نوجوانی بنام محمد را آوردیم و او صبر و حوصله ای بیشتر داشت امٌا نمیتوانستند دائما" یکی را به قول خودشان موکٌل من کنند و به این نتیجه رسیدند که در اولٌ سال تحصیلی 1328 - 1329 مرا به کودکستان همٌت یزد بگذارند .


+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۵ساعت ۲۳:۲۴ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
دروغ هم باشد نفعی آنچنانی برای من ندارد !می خواهید بخوانید ، نمیخواهید نخوانید !مگر دنبالتان آمده ام که بیائید بخوانید ؟نخوانید خودتان ضرر می کنید !میدانم باورتان نمی شود ؛ ولی خوب ! نشود ! این روز ها همه دروغ میگویند و اگرهم بگوئی دروغ میگوئی ناراحت می شوند و مثل جنابخان قسم میخورند که « به جان خودم ! » و حُسنش این است که از بس همه هم به دروغ شنیدن عادت کرده اند و به اصطلاح لای سبیل می گذارند ، « عادت » شده است و به نوعی « نان قرض دهی ! ». فلانی با وجود اینکه میداند که همه ی حرفهای بهمانی دروغ است نه تنها با دقت و حوصله به حرفهایش گوش می دهد ؛ بلکه تکٌه به تکٌه آنچه را که برایش مسلٌم است که دروغ است با علامت سر و حتی با گفتن کلمه ای یا جمله ای تصدیق و تائید می کند و بعد نوبت به بهمانی می رسد که دروغهایش را بگوید و هردو از این معامله تهاتری که یعنی پایاپای به شدٌت راضی که اوقات فراغتشان را گذرانده اند یا حتی بخشی از کار روزانه اشان را انجام داده اند !- دروغ- تهمت- افتراء- غیبتو امثال اینها درست است که نهی شده اند و تقبیح و بالاتر از تقبیح که گفته اند « دروغگو دشمن خداست » یا « الغیبت اشدٌ من الزناء » . امٌا امروز به دور از هرمردم شناس و هرجامعه شناسی حتی هر آدم عادی هم می داند که تقریبا" همه ی اینها در جامعه ما « عادت اجتماعی » و بنابر این « هنجار » شده اند ؛ و شما هم « خواهی نشوی رسوا ؟ همرنگ جماعت شو ! » ؛ امٌا وای به اینکه یکی از بیرون به ما بگوید دروغ می گوئید ! . میگوئیم مسلمان نیستی !... و در این وسط یکی هم پیدا می شود که به اصطلاح در عالم روشنفکری میگوید سید جمال الدین اسدآبادی گفته است که :در شرق رفتم اسلام دیدم مسلمان ندیدم ؛ در غرب رفتم مسلمان دیدم اسلام ندیدم !و حالا همین سیٌد که در افغانستان به دنیا آمده و در آنجا و هندوستان و ترکیه و مصر و فقط مدتی کم در ایران زندگی کرده اصلا" اسدآباد همدان را ندیده چه رسد به اینکه در آنجا به دنیا آمده باشد ! وما لقب اسد آبادی به او بدهیم ....وای به حال آن کسی که به ما بگوید « جامعه دروغگویان » !چه بسا اگر دوکلمه هم راست بگوئی و راست بنویسی از حسادت یا هرچیز دیگر خواهند گفت که دروغ گفته است و دروغ نوشته است و  تخصص ما در « حرف زدن » و تولید حرف است و در حرف هم بنا به دروغ و خالیبندی و مثلا" به نفع خود که اگر انسانِ غربیِ نفع طلب نفع خود را در تولید و تولید بیشتر و بهتر و آنهم براساس علم می بیند ما نیز در کاپیتالیسم حرٌافیمان نفع طلب هستیم منتهی بر اساس حرف و خیال و توهٌم ؛ و نتیجه اش هم همین پیشرفت های شایانی است که می بینیم ! ؛ اگرچه معدودی هم با خالیبندی و سعایت و امثال آنها به چیزک هائی رسیده اند .البته خود ما هم در هر دروغی به دنبال نفع نیستیم چرا که دروغگوئی هزینه ای ندارد که حالا حتما" به دنبال فایده اش هم باشیم ! دروغ شیرین است و غالبا" برای خود بزرگ نمائی که آنهم میدانیم که در اکثریت قریب به اتفاق این ثمر را هم نخواهد داشت .بنظر شما روزانه در وبسایت ها و وبلاگ ها چقدر دروغ گفته می شود و درج می شود و منعکس ؟ ...حالا من خاطراتم را مینویسم و گاه خاطراتی از چهارسالگی خود که برخی باور نمی کنند و چه باک ؟ بنده که بابت آنها نه پول میگیرم و نه پست و نه پ... الحمدالله حافظه ام بسیار بسیار خوب است ، از حدود بیست سالگی به دلیل اشتیاق به مردم شناس شدن و خاطره نویسی خواه نا خواه بارها خاطراتم را در ذهنم مرور کرده ام و نسبت به صحٌت تقریبا" صد در صدی آنها مطمئن هستم . حالا شما که حافظه ات خوب نیست ، حسادت می کنی ، تنبل در نوشتن هستی ، قلم نداری و هرچیز دیگر برو پیش این و آن تکذیب کن !. (1)هفتاد سال دارم . بیش از ده هزار مطلب نوشته ام ؛ و بازهم مینویسم ... چنانکه عقلا و پژوهشگران راستین آینده هم بر آنها صحٌه بگذارند انشاء الله ...و امٌا شما :میخواهی باورکن ! میخواهی باورنکن !میخواهی بخوان ! میخواهی اصلا" نخوان !امٌا اگر خواندی مطمئن باش که درست میخوانی .... (1) . فقط گاهی برخی از دوستان داستانهای کوتاهم را با خاطراتم اشتباه میگیرند .


برچسب‌ها: علیرضا آیت اللهی ، یزد,
+ نوشته شده در ۱۸/۲/۱۳۹۵ساعت ۲۱:۱۱ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)
یادش به خیر ، عجیب است امٌا عین واقع است .
 
قدیمی ترین خاطره ای که از زندگیتان دارید چیست ؟
 
عجیب است ؛ امٌا واقعا" من قدیمی ترین خاطره هائی که دارم بیشتر مربوط به پدربزرگم می شود که در شهر یزد ، محلٌه مصلٌی ، کوچه گودال مصلٌی ، یعنی همین گذری که امروز خیابان آیت اللهی شده است ، ساکن و روحانی بودند ؛ و برای رفت و آمد از نوکر و فانوس کش و الاغِ سواری استفاده می کردند .
الاغ سواری با الاغ بارکشی فرق داشت .
همسایه بودیم و من هروقت وارد خانه شان می شدم از الاغ طوسی رنگشان که در طویله بسته شده بود ، و البتٌه درِ طویله هم غالبا" باز بود ، می ترسیدم و باز چون اکثرا" همراه خواهر یا برادر بزرگترم بودم دست آنها را محکم می گرفتم . آن روزها که خانواده ها کودکانی زیاد داشتند کوچکتر ها را به بزرگترها می سپردند و این خواهر بزرگ من نقش مادر من را هم داشته است .
اسم نوکرشان علی بود ؛ و اسم نوکر ما ، که در آن زمان پدرم سردفتر اسناد رسمی بوده است ، محمد بود . قبل از محمد رجب بوده است که قیافه اش را به یاد ندارم . امٌا محمد شب ها کنار اتاقِ نشیمن ما می نشست و زودتر از ما خوابش می گرفت و چُرت می زد . یک دعوای شدید و کتک کاری بین علی ، که میگویند بعدها رئیس قطار تهران - مشهد شده بود ، و محمد را به یاددارم که یا مربوط به قبل از زمستان 1328 بوده است یا حتی 1327 که حدودا" سه ساله بوده ام .
امٌا فکر می کنم خاطره قدیم تر از آن هم داشته باشم و آنهم در باره بدی کردن ! 
+ نوشته شده در ۱۹/۶/۱۳۹۴ساعت ۰۱:۰۱ توسط علیرضا آیت اللهی نظر(0)